سر زده دل را به دريا زدم ، نگاهم را از خاك به بالا بردم ،
غبار بود و دود و كُشتن نفسْ ، صداي آه و صداي تير ،
سيلِ درد جاري تو خيابونا ، حسرت خواب خوش به چشمونه مردم ،
خفتن و گفتن ، صدايي زدن ، طلبي كردن ، همدلي كردم ،
منم گفتم ، دل ها پر وسوسه بود ، نگاها نگاهه رويايي بود ،
همه بفكر فرار ، همه دل سپرده به خاك ، همه اهل اسيري ،
هم با داغ عزيزي ، همه با چشم گريون ، همه مايوس ،
همه نالان ، همه به فكر مردن ، همه بسوي مردن ، همه راه هايي ،
دنباله رگ بريدن ، همه ديگر نبودند ، چند تايي رفته بودند ،
همه گفتن حكايت ، همه كردن شكايت ، ديدم آشوبه اين شهر ،
ديدم منم همينم ، ديدم تو كتابا ،
همه قصه ها همينن ، همه در گيره اين هستي ،
پرسيدم چي شد كه اين شد ، پيرمرد گفت ،
حكايت دور هست اما روايت يه جور هست ، گفت كه اين زندگي ،
اين زندگي بهش مي گن بندگي ، يه مشت آدم ساخته ، دوره هم انداخته ،
ميگه منم خداتون ، منم حامي روياهاتون ، شما پايين من بالا ،
هر چي مي خواي بگو به خدا ، اسم بازيش زندگيه ،
بهاش يه عمره ، انداخت مارو تو بازي ، خودش كرد با ما بازي ،
خودش به اسم قاضي ، ملت و كرد ناراضي ، گفت نگو باكم چيه ،
گفت بگو خدات كيه ، سجده كن ، حرص نزن ، گريه كن ، لبخند نزن ،
برد و باخت نيست ، شيطان و خدا نيست ،
همه بازيا يه غول دارن ، اونم منم ، تاس و بريز ...

By Deineath
+
نوشته شده در 87/06/30ساعت 7:21 توسط Deineath
|