تبليغاتX
Eternal Griefs
 

 

 
 


 

 
     
   

Eternal Griefs

Start at summer 08
by Deineath and Matran
for showing the agony...

 

-= Pain is everywhere =-
-= Designed by Deineath =-

آرشیو وبلاگ


نوشته های پیشین


شك
انتقام
1387
دلم تنگ مي شود بي تو
يگانگي
بي ترس دوزخ يا بهشت
سرزمين
سكوت صدا
شب
مهتاب مرد
خاک من
Kill yourself
ﺑﯿـــﻨﻮاﯾﯽ
نفس ..
پایان زندگی
بازیه زندگی ...
این من ..
گرفتار
ویرانی
Lunatic
سایه’ من
In memory of ...
سودای مرگ
دلم مرگ می خواهد ...
و من سوگوارانه شادم ...
An other sorrow
I Die
C o l d , S o H o t


نویسندگان
Deineath
Matran

 

پیوندها


Misty Graveyard
Deineath
Mogh
Whispering Gloom
Mehr Khorshid
Silent Shout
Depression
Aryan Rebirth
Fragile Dreams

 

 

 

گاه می خواهم بمیرم و ببینم همه آنچه را که اتفاق می افتد که بر برم نشسته اند و می گریند و خود نیز همصدا با زجه مادر برای پرپر شدن فرزندش زار زنم و دیوانه شوم همراه خواهرکه داغ برادر در سینه دارد،آن هم برادری جوان.اما او نمی داند که این برادر آرزوهایی را بر باد داده که که شوق جوانی در او،قبل او مرده و تنها مثل من که در گوشه ای نشسته ام و با چشمانی پف کرده و سرخ که نشان از گریستن چندین ساله در جشن سوگ خویش دارد،به اطرافیان بنگرم و به لاشه پسری راست قامت که در گوشه ای از اتاق به آرامش روح و خیال رسیده.در انتظار مرگ هستم،آن هم مرگی زودتر از موعد،زودتر از باور،زودتر از دیگران.می خواهم زار زنم،گریه کنم،فغان کشم،بر سر بکوبم،زجه زنم،با نگاهی مظلوم به مرده خویش بنگرم،با نگاهی که سرشار از لبخند یخ زده است،که سرشار از امیدهای از دست رفته است و همراه همان نگاه به خواب فرو روم،خوابی چنان گران که نشکند حتی در آن هیاهوی سوگواری،عجب آسوده خوابیست. این همان لحظه ایست که برای همگان وحشت آور است،تا بدان حد که حتی جرات فکر کردنش را نیز به دروغ از خیال خویش می دزدند.همه جا ناگهان تاریک می شود و فضایی که حتی نمی توانی در آن پلک بزنی از فرط تنگی.آری،گور.منزلی مجلل به تزئینات گران،شمیم تعفن در هوای سرشار از نا امیدی،روشن ترین نور سیاه در جهان،اعلا ترین فرش بافته شده از الیاف خاک،همسایگانی با صفا که هر یک از دیگری مرده تر است و تو،در جامه ای برازنده از کفن و این موشها و سوسک ها هستند که برای سیر کردن خویش در نقش خدمتگذاران این منزل آماده پذیرائی از خویش اند،نه از تو.آسوده بخواب،آسوده که تا تمام شدن تو لحظه ای بیش نمانده.این من نوش جانتان ای موذیان.گاهی فقط می خواهم گریه کنم اگر غرور اجازه دهد،ولی می دانم که هرگز نتوانم تا زنده ام،مگر آن روزی که بر سر مرده ام گریه می کنم که دیدی چه شد؛ دیدی...

 

 

 

Matran

 + نوشته شده در  87/06/21ساعت 1:15  توسط Matran  |