|
|
|
|||||
|
|
||||||
|
|
|
|||||
|
Eternal Griefs Start at
summer 08
-= Pain is
everywhere =-
آرشیو وبلاگ
پیوندها
|
![]() آدمک ، نمی دانم از کدامین دیار سرد، در این حرمت گرم نشسته ای؟ آدمک، ازهجوم پرواز کلاغ های سیاه بر شا لیزارهای رفته از یاد، چه خبر؟ آدمک ، از تنهایی نیلوفرهای نشسته درمردابهای شوم اندوه ، چه خبر؟ آدمک ، از پرواز بلند قاصدک ها ی وحشی رها شده درهجوم تند با دهای سیاه، چه خبر؟ آدمک ،از جوانه های روییده برشوره زار تنهایی که به امید باران دست به آسمان برده اند ، چه خبر؟ آدمک ازرقص آرام خوشه گندم های اسیر، دردستان نسیم سرد سپیده دمان، چه خبر؟ آدمک ، از زلالی شبنم های نشسته در خلوت گل بوته ، علف های صحرایی ، چه خبر؟ آدمک ،از تنهایی بی ترانه بیشه ، از حضورپر آوازه درهم پیچیده ریشه ، چه خبر؟ آدمک، از ظلمت شبهای بی ستاره ، از هم آغوشی جویبارو کویر، ازطپش قلب کوچک چکاوک ، از هجوم سیاه کلاغ های مانده در سرما، چه خبر؟ آدمک، از سردرگمی، از انتظار باران ، ازنفس های زمین، چه خبر؟ آدمک، از کویر خشک احسا س من، چه خبر؟ آدمک، از غربت من از اندو ه تو، چه خبر؟ آدمک، از من از تو چه خبر؟ + نوشته شده در 88/03/04ساعت 1:32 توسط Matran |
صدای نغمه نوازنده مرگ به گوش می رسد انگار کسی در تلاش است برای آزادی و نجات دقت کن، تو هم می شنوی؟ ولی نه، تو از صدای دروغین خسته شده ای این آخرین صدایی است که به تو امید می دهد این امید، امیدی برای زندگی نیست، امیدی برای انتقام است همیشه آرزوی همچین روزی را می کردی تا انتقام خود را از دنیایی بگیری که برای آن متولد نشده ای ای کاش هرگز به دنیا نمی آمدم ثابت، تاریک و بی صدا و در انتظار قبری سرد و تاریک برای آرامشی ابدی کاش در اعماق زمین کسی صدایم را بشنود...
MatraN + نوشته شده در 88/01/16ساعت 1:42 توسط Matran |
خبر مرگ من آرام در صدایت ریخت،ناگهان شانه هایت لرزیدند،چشم ها را کلافه پشت سر هم باز و بسته می کردی.روی مرطوب گونه ات آرام قطره هایی درشت غلتید .صبح تاریک و سرد بهمن ماه از دهان ها بخار می آمد.مرده ها را به نوبت توی غسالخانه می چیدند.دست بی اعتنا و سنگینی که مرا روی تخته می شست.چشم های غریب و غمگین ات پشت دیوارها نمی دیدند.بعد از آن دست دیگری آمد پلک سنگین و خیس من را بست.برای ابدیت بست چشمم را... چشم های تو دیگر از امروز گریه های من را نمی دیدند.زیر سنگینی تابوت انگار دلم از ترس و غصه می ترکید.مشتی از خاک های بی وقفه توی آغوش باد رقصیدند.هی سرت داد می زدم برگرد...برگرد.،گوشهایت چقدر کر شده بود ،حرفهای مرا نفهمیدند.گریه های تو کلافه ام می کرد؛ ناله هایم بلند تر شده بود، اسکلت های پیش کسوت تر گورستان به من و ناله ام خندیدند. هق هق تو شدید تر می شد.چون روال همیشگی هر کسی سوره ای خواند و دور شد از من.دستهایی فشرد دستت را،صورتت را دو بار بوسیدند.توی لباس سیاه خودت مثل یک تکه ماه می ماندی.دلم تنگ می شود بی تو در این گور سرد،شهر سرد و بهمن ماه،سایه ات روی سنگ قبرم می لرزید.مثل هر پنجشنبه می آیی فاتحه ای می خوانی.من به پایان رسیده ام کم کم.شانه های تکیده ام اینجا زیر برف و باران پوسیدند. اینجا یا ابری است یا باران می بارد.روی این شهر لعنتی انگار خاک سنگین مرده پاشیدند.
In Memory Of..... + نوشته شده در 87/11/26ساعت 17:35 توسط Matran |
من از سرزمینی دور می آیم،سرزمینی که سحرگاهان در افق دریاهای بیکران به رنگ خفه ای خود نمایی می کند.سرزمین من،سرزمین اسطوره های خاک گرفته است.سرزمین من،سرزمین اهریمنانی است که در زیر خرمن ها خاک خفته اند،اما گویی هنوز برشهر حکم می رانند.من از سرزمینی دور می آیم،سرزمینی که شباهنگام مردگان از درون گورهاشان آوایی سر می دهند که گویی انسان را به مرگ می خوانند.سرزمین من،سرزمین پندارهای هولناک مردمیست که زندگی را به مرگ تدریجی خویش فروخته اند.مردمانی که هر صبح به خاکسپاری عشق می روند.من از سرزمینی دور می آیم،سرزمینی که بر فراز آن اشباح به رقص در آمده اند و هر کجای آن که قدم بگذاری،موسیقی تباهی باورهای مردمش را می شنوی.سرزمین من،سرزمین هزاران مسیح مصلوبی است که به جرم سنگین عشق به چهار میخ کشیده شده اند و مردمانی که با بی شرمی تمام،نخستین سنگ را پرتاب خواهند کرد،چرا که خود را پاک می خوانند و خدا می داند که قلبشان لبریز است از لغزش ها و تردید ها.سرزمین من،سرزمین نوزادانیست که در بدو تولد به مرگ می اندیشند و عاشقانی که عشق خود را در لحظه ای به فراموشی خواهند سپرد.سرزمین من،سرزمین رنگ باختگی رویاهای زندگی بخش است،رویاهایی که ذهن انسان را به فراسوی لجنزارهای این سرزمین نفرین شده پرواز می دهند.صد حیف که این پرواز از ادراک مردم من فرسنگ ها فاصله دارد.من از سرزمینی دور می آیم،سرزمینی که در آن ثانیه ها به کندی سالیان دراز می گذرند،ساعت ها به خواب رفته و در چهره تقویم ها خستگی فریاد می زند.سرزمین من،سرزمین دل خستگی مردمانیست که چهره شکسته شان چنین می نماید که سنوات بی شمار زیسته اند،بی آنکه لحظه ای حیات را لمس کنند.من از سرزمینی دور می آیم،سرزمینی که در سکوت به روند فساد خود ادامه خواهد داد + نوشته شده در 87/10/24ساعت 1:51 توسط Matran |
صداها هیچ نمی گویند،هیچ صدایی نمی شنوی حتی صدای فرو ریختن اشک را از گونه هایت مغزت هیچ چیز نمی اندیشد یک حس آشنا تو را به سمت یک تصمیم تازه سوق می دهد تصمیمی که چندان خوشایند نیست برایت اما می دانی بهترین است در شرایط موجود دوست نداری ابلهانه چشم به روی واقعیات ببندی صداها هیچ نمی گویند من خاموشم و تنها صدای سکوت است که دارد روحم را می خورد احساس می کنم به اندازه قرن ها خرد شده ام احساس می کنم برگ خشکیده ای بودم که زیر پای عابری له شد عابری که به تصادف از این جاده گذشت من دیگر هیچ نیستم هیچ شده ام و شاید پوچ + نوشته شده در 87/09/26ساعت 18:47 توسط Matran |
دل شنید و لب سرود لب سرود و شب شنفت صوت پر آوای سوزش سوزش از عمق سکوت فاقد از آتش،بدون زره ای نور آن سکوتی که ز صوتش عرش را تاب نبود در سیاهی های عقل مرده این شب زده نور بی رحمت ز مهتابان پی عاشق نبود گر چه عقل خویش را در راه عشقش چال کرد ولی ایکاش که عشقش دیده بود نعش قدیس خرد را در زمین وای از دست دل پاره دلی که آرزوها را به شب اهدا نمود تا که شب جان بخشد از روح وسیع خود بدان بی خبر بود از دو رنگی های شب مهتاب مرد
Matran + نوشته شده در 87/09/05ساعت 0:17 توسط Matran |
صدای مرا در سرت بشنو سمی که در خون تو جریان دارد منم سرمایی که احساس میکنی انتقام من است تو فقط یک پس مانده ای، یک کثافت خزنده، تو نفرت را نفس می کشی این تیغ زهر آلود را بزن یا آنقدر احمقی که نمی توانی به زندگی خود پایان ببخشی؟ هر کس این حق را دارد که خود را بکشد خانواده و دوستان فقط بهانه هستند احمقانه است که بگویی میخواهم بمیرم هنگامی که جرات کشتن خود را نداری می بینم که خون تو در پاهای من جریان میابد با دیدن تو که مانند کرمی هستی که میلولی لبخند می زنم و چشمان تو در من می نگرند و از من درخواست کمک می کنند تنها چیزی که از من دریافت می کنی ضربه پای من به صورتت است این تیغها دارند مرا پاره میکنند و می کشند دستان تو دارند سعی می کنند مرا برای کمک خواستن بگیرند پس لعنت به انسان غمگین آیا از آن لذت می بری؟ صدای مرا بشنو و خود لعنتیت را الان بکش
Matran + نوشته شده در 87/08/08ساعت 15:13 توسط Matran |
چشمانم دیگرقادر به نگاه کردن نیستند دهانم دوخته شده و یارای نفس کشیدن ندارم سپاهی از تاریکی مرا فرا گرفته،به کدامین گناه ؟ مرگ می خواهم فریاد بزنم تا همه بفهمند که من هم زنده ام می خواهم نجاست ها را پاک کنم تا راحت تر نفس بکشم درخت سبزی بودم که همه ازسایه ام لذت می بردند اکنون برگ زردی که عابرین از رویم گذر می کنند و صدای خورد شدنم را در گوشم زمزمه که زمان مرگ فرا رسیده اینجا پایان زندگی است،نفهمیدم که از برای چه زیستم ؟ عشق تمام سالها به تنهایی گذشت و کسی از دل بیمار من با خبر نشد سالهای سیاهی که بی تو با درد گذشت تا به اینجا که آغاز پایان است کم کم در حال سرد شدن هستم و احساس می کنم که چیزی می خواهد بدنم را بشکافد روح بیچاره هم دیگر توان تحمل من را ندارد،برای چه ؟ نفرت نفرتم را یادگار با خود می برم به جایی که همه از خود متنفرند سپاه تاریکی آماده بردن من است،قل و زنجیر می زنند بر افکار پوسیده ام جسم خود را می بینم که همه در حال فرار از آنند اشک می ریزم بر پیکرم و می روم نمی دانم به کجا و به کدامین گناه،شاید زیستن .....
By MatraN + نوشته شده در 87/07/04ساعت 15:54 توسط Matran |
گاه می خواهم بمیرم و ببینم همه آنچه را که اتفاق می افتد که بر برم نشسته اند و می گریند و خود نیز همصدا با زجه مادر برای پرپر شدن فرزندش زار زنم و دیوانه شوم همراه خواهرکه داغ برادر در سینه دارد،آن هم برادری جوان.اما او نمی داند که این برادر آرزوهایی را بر باد داده که که شوق جوانی در او،قبل او مرده و تنها مثل من که در گوشه ای نشسته ام و با چشمانی پف کرده و سرخ که نشان از گریستن چندین ساله در جشن سوگ خویش دارد،به اطرافیان بنگرم و به لاشه پسری راست قامت که در گوشه ای از اتاق به آرامش روح و خیال رسیده.در انتظار مرگ هستم،آن هم مرگی زودتر از موعد،زودتر از باور،زودتر از دیگران.می خواهم زار زنم،گریه کنم،فغان کشم،بر سر بکوبم،زجه زنم،با نگاهی مظلوم به مرده خویش بنگرم،با نگاهی که سرشار از لبخند یخ زده است،که سرشار از امیدهای از دست رفته است و همراه همان نگاه به خواب فرو روم،خوابی چنان گران که نشکند حتی در آن هیاهوی سوگواری،عجب آسوده خوابیست. این همان لحظه ایست که برای همگان وحشت آور است،تا بدان حد که حتی جرات فکر کردنش را نیز به دروغ از خیال خویش می دزدند.همه جا ناگهان تاریک می شود و فضایی که حتی نمی توانی در آن پلک بزنی از فرط تنگی.آری،گور.منزلی مجلل به تزئینات گران،شمیم تعفن در هوای سرشار از نا امیدی،روشن ترین نور سیاه در جهان،اعلا ترین فرش بافته شده از الیاف خاک،همسایگانی با صفا که هر یک از دیگری مرده تر است و تو،در جامه ای برازنده از کفن و این موشها و سوسک ها هستند که برای سیر کردن خویش در نقش خدمتگذاران این منزل آماده پذیرائی از خویش اند،نه از تو.آسوده بخواب،آسوده که تا تمام شدن تو لحظه ای بیش نمانده.این من نوش جانتان ای موذیان.گاهی فقط می خواهم گریه کنم اگر غرور اجازه دهد،ولی می دانم که هرگز نتوانم تا زنده ام،مگر آن روزی که بر سر مرده ام گریه می کنم که دیدی چه شد؛ دیدی...
Matran + نوشته شده در 87/06/21ساعت 1:15 توسط Matran |
و دوباره ناامیدی مرا می بوسد با لبهای سرد روح مانندش ویرانیم دارد مرا به سوی قبری رهنمون می کند که خود به دفعات زیاد آن را حفر نموده ام و دوباره گرفتار افکار موهوم می شوم فراموش شده ، غمگین، تیره روز و هنگامی که در لابلای خاطرات تنهاییم در افلاک سیاه سقوط می کنم شما من را خرد کردید، تکه تکه
آمار انحرافاتم با خون نوشته شده است اهنگ خودکشی با قرمز نوشته شده است من خودم این کارها را کردم دستانم هم باز هستند و اشکانم مانند سیلاب سرازیرند همه چیز در پشت ما گم شده است دستانم را با تکیه به زانوهایم به صورتم گذاشته ام خورشید دارد در صبح بهاری طلوع می کند جایی که من میارامم چیزی جز خاک من وجود ندارد
+ نوشته شده در 87/06/08ساعت 2:24 توسط Matran |
تیغ را بر داشتم،خواستم باز هم درد بکشم.خواستم ببینم هنوز خون در رگهایم جریان دارد؟ نگاهم به زمین افتاد. کاغذ های پاره،تکه های شکسته آینه،لکه های خشک شده خون،دستمال هایی که یک روز خیس اشک بود.به خودم شک دارم،به اینکه زنده ام یا مرده.تیغ را روی دستم کشیدم،باز هم خون آمد.قطره های وجودم را می دیدم که بر روی زمین می ریزند،چه آسان.انگار این قطره ها هم تحمل اسیر بودن در وجودم را ندارند.اینجا چقدر بوی خودم را میدهد،بوی تنم را که خسته است از زمین و زمان.قاب عکسش را بغل می کنم و بویش می کنم و می فهمم که از همه مرده ها،مرده ترم.دیگرهیچ چیز برایم اهمیت ندارد،چون اسم من دیگر در لیست آدمها نیست،خودم اسمم را پاک کردم.خودم خواستم نباشم.خواستم قطره های باران مال من نباشد. بغض بازهم راه گلویم را بسته است.می خواهم داد بزنم دلم برای خودم تنگ شده.می خواهم بروم روی پشت بام و طعم پرواز را بچشم،چون خیلی وقت است که جسمم از دست روحم در فراره،روحم از دست قلبم و قلبم از دست همه چیز و همه کس.چه کسی قلب من را غارت کرد؟ چه کسی من را نابود کرد؟چه کسی از من تنفر ساخت؟ گریه هام راچه کسی آشناست؟ تن زخمی از خود زنی هایم را چه کسی دیده؟!؟ می دانی که وجودت را نیاز دارم و تنها کسی بودی که در این دنیا داشتم.نمی خواهم متعلق به کسی باشم.کمی صبر کن تا در کنارت بیارامم....
In Memory Of ..... + نوشته شده در 87/05/27ساعت 2:56 توسط Matran |
چه تفاوتی می کند که کجای این دنیا باشی وقتی که هیچکس به زبان تو حرف نمی زند وهمه بیگانه اند با آن لحظه های ناب که دیوانه ات می کند و آن ترانه های عجیب که زیر لب زمزمه می کنی؟ وقتی که هیچکس نمی فهمد وقرار بر این است که تا ابد نفهم بماند این روزها من به دردهای بیشمار مبتلایم و خواب عزیزان از دست رفته می بینم و دلم کمی مرگ می خواهد از نوع مرغوبش این روزها همه دورند،خیلی دور و این منم که خود را به آن راه می زنم و کاش آن راه به هیچ کجا نرسد،حتی خانه کودکی هایم چرا باور نمی کنی که حالم بد است و می خواهم که بر روی تمام خاطرات عق بزنم؟ کاش یک روز در راه خانه گم شوم و تا ابد به دنبالم بگردند در حالیکه من بالای یک درخت برای همیشه به خواب رفته ام درست مثل آن قدیم ها آن قدیم هایی که هیچ وقت نبوده اند...
Matran + نوشته شده در 87/05/17ساعت 2:36 توسط Matran |
شمع من و تاریکی.آن را روشن می کنم.در تاریکی غوطه می خورم.دیگر امیدی به روشنایی نیست.غم و مرگ همه جا را فرا گرفته.چاقویی در دست و طناب داری در مقابل خود می بینم.آرام به روی صندلی می روم و به شمع می نگرم که چگونه با نورش زمین را روشن کرده.می خواهم نت مرگ را بنویسم.آغاز خواهم کرد آنرا با تاریکی های درونم.کتاب کثیف زندگی را ورق می زنم و به مرگ فکر می کنم.مرگ در تاریکی و تنهایی.صندلی از زیر پایم به کنار می رود و آرام آرام ناپدید می شوم.شمع هم با بادی خاموش می شود و من در پی اندوهی دیگر... + نوشته شده در 87/05/04ساعت 0:51 توسط Matran |
من می میرم،اما مرگ زندگی من نیست.
مرگ من انتقامی است که زندگی من از جعل کنندگان نام خویش می گیرد.
من می میرم تا زندگی من زیر دست و پای مرگ نمیرد.
مرگ من عصیان یک زندگی است که نمی خواهد بمیرد...
By Matran + نوشته شده در 87/04/28ساعت 2:9 توسط Matran |
|
|||||
|
|
|
|
|
|
||