|
|
|
|||||
|
|
||||||
|
|
|
|||||
|
Eternal Griefs Start at
summer 08
-= Pain is
everywhere =-
آرشیو وبلاگ
پیوندها
|
روزگاريست دل بستي و به گمانت دل خوش كردي و از همه نا كسان زجر ديد و با همه نا اهلان عهد بستي و خلق خويش را به صبر فروختي و ياد روز خوش را از دل بردي و ايمان را سر راه گذاشتي و معبود را بر هوس كشتي و نرسيدي به شك از ديدن نور تا رويت گور با صابران بودن چاره نيست با كشتن خود تا مردن تن از بي مايه گان حزني نيست Deineath + نوشته شده در 88/01/25ساعت 17:3 توسط Deineath |
. تنها امید قدم گذاشتن به آن روز های سخت یادآوری خاتمه این نحسیست . مــــــرور و نالیدن از شر بی امانش دگر باقی نیست از کفر گفتن بر ذات ننگینش بارش دگر نایی نیست بخاطر دارم مثل شب، آن روز كه آوازهء آغــازش دميد . خبر تحويـلش را با ضـــربه اي ســـخت بر گوشــــمان روانانــدند . چــندان نــگذشته بود كه از نام شـــــومش آســـمان لـــرزيد و ويــــراني را بر دل ما آويـــــخت . از سـاعت و روز كه گذشــــــت ، هـــــــفته و ماهـــــــش هم رفـت ، بهـــــار خـــــونين و تابـــستان ســرد ، طوغيــان پايـــيز و فـرار زمســــــتان ، همــه را در بــهـت بگـذاشت و اينـك راهيــــست . در وصــفش نه شعر مي گنجد نه ناله ، نه اشـك پاســــــخ است نه فــــرياد . اما حــراســانـم از پـايـان و شــــروعي صـد مـرتبه رذل تر ... يقين برا آنست كه اين سال هم چو ســـي مثل پيش دوباره تـكرار و كـوتاست زبان .. + نوشته شده در 87/12/18ساعت 2:47 توسط Deineath |
همه چیز فراموش شده است همه چیز نابود شده است همه زندگی خواب بود همه خواسته ها سراب بود همه جاودانگان سوختند همه افسردگان سوختند همه رویا همین بود همه دنیا همین بود همه زجر عالم همین بود همه یگانگی همین بود
+ نوشته شده در 87/11/16ساعت 3:4 توسط Deineath | بي ترس دوزخ يا بهشت از زندگي بايد نوشت ~اين شعر نبايد باشد~
به درد ما مبتلا شديم به غم ما ، ويران شديم به رنج ما افسرده شديم به عشق ما پژمرده شديم به عشق ما پژمرده شديم با عشقمان درمانده شديم . . . به اسارت هستي محكوم به عبارت نيستي مجنون به زخم تن مرسوم به سوزاندن دل پايبند به كندن قبر عادت به ريختن اشك ، ماتم . . . ما بي چرا زندگانيم پس كـــفر بسوزانيد چشم ها را بكوبانيد دل ها را
از من نبود
By Deineath + نوشته شده در 87/11/10ساعت 2:46 توسط Deineath | شب ميايد مانند هر شب ، مي خورد روح را مانند هر زخم روزگاريست شبها مي گرييم ، روزگاريست در حزن مي غلتيم اااه كه نديدم صبحي ، ااااه كه نديدم خوشي ، اااه كه نديدم ... به چه مي نگري ؟ به چه مي انديشي ؟ همش همين بود ، ميبيني بي دريغ بود ..!؟ پس بكش تن را ... پس بسوزان آن شريعت ننگ را پس ببين از دور اين لاشهء تن را كه غرق خونِ و تيغ بريده آن رگ را ...
آره به همین سادگی
Deineath + نوشته شده در 87/09/05ساعت 15:58 توسط Deineath |
دام مصيبت ، زمان هجرت ، راه بسته پاي شكسته ، صداي ناله ، نگاه به زمين افتاده .... عشق اول ، روح غيرت ، خاك وطن ، ترانهء ننگ وقف آزادي ، وقت دلربايي ، وعده هاي خيالي ... چشم گريون ، هالهء خون ، درد مجنون ، زوزهء گم رد مرده ، جاي وحشت ، نگاه دور ، خانهء من ... آآ ...
Deineath + نوشته شده در 87/08/19ساعت 23:53 توسط Deineath |
ســــروده ها سر می دهند نوایی بیـــنوایی را ســکوت ها بر می برند هوش عــشق جــاودانی را تــبر ها سـر می زنند, سر ِ دلباختگان فراری را نــــفس ها می بُــرند صدای هـق هـق رهـایی را پـس مـــپرسید از شهـر من ای یــــاران نـالان که روزگــار بسی همیــن بود و انتـــها سوگوار
Deineath
+ نوشته شده در 87/07/21ساعت 12:56 توسط Deineath |
و من دگر دست و پا نمی زنم دگر راهی ام بودن بهر چه ؟ آغاز سود ِ که ؟ پس ببار ای اشک پس بسوز ای تن نگو درد دل را نبین خون دل را ببین غم دنیا بجز راه رهایی نجوی راه گریز را ببین این نالهء دل فراغ از هستیِ بود و فراغ از نفس خویش ببین دوباره ای دل رهایت کرد نفیس ترینت ...
Deineath + نوشته شده در 87/07/15ساعت 23:37 توسط Deineath |
سر زده دل را به دريا زدم ، نگاهم را از خاك به بالا بردم ،
By Deineath + نوشته شده در 87/06/30ساعت 7:21 توسط Deineath |
دگر آزرده نيستم ................ دگر سرخورده نيستم دگر ز اين غم تاران........ من شكست خورده نيستم ~ دگر آوارانهء تن را ..................... من تسليم شده نيستم دگر ز شوق پروازت ............ من آن ناجي گم گشته نيستم ~ دگر سويي ندارم ......... دگر لايق نيستم دگر آزاده هستم ..... انطور بيچاره نيستم ~ دگر فارقم از نَفس خويش چون دگر گرفتــــار نيستم
Deineath + نوشته شده در 87/06/14ساعت 18:10 توسط Deineath |
سر زده رفت ... هه ... ناله از رفتنش نيست ... اين قضيه تكراريه ... خيلي ها ميانو ميرن ... رفتن رفيق يه چيزه ديگس ... داد نزدم ... دعــــات نكردم ... صـــــــدات نزدم ... فقط ...
يادت بخير ...
Deineath + نوشته شده در 87/06/05ساعت 2:13 توسط Deineath |
سايه ها رفتند من تنها در خود مُردم هيچكس نديد شكستنم را هيچكس نخنديد به فرو ريختنم باز . در حسرت ديدار سكوت صداي ناله بود كه نگذاشت من ببينم و بشنوم درد خاموشي را . نگذاشت بخود بيايم نگذاشت بخود ببالم همش حسرت همش آه ه همش دردِ بي فروغِ پايدار همش اين بود همش آن شد دلم از فرياد نالان شد . چقدر زيبا چقدر زشت چقدر آباد شد اين عشق . چقدر نادان شد اين دل .
اين نيست خواسته ام Deineath + نوشته شده در 87/06/03ساعت 16:52 توسط Deineath |
هيچكس نمرد ، هيچ دردي نبود ناليد و ناليد و ناليد ، مرگ را دريغي نبود صداي كفر ، فغان دل ، حزن تن ، رسوايي نبود بخت برگشت ، خود كرده را جفا نبود بانگ زد ، اشك ريخت ، شنودي نبود ز درد مرگ راه فراري نبود
Deineath + نوشته شده در 87/05/18ساعت 19:4 توسط Deineath |
... و من سوگوارانه شادم دستها سرد اند لبها خاموش اند صداها خسته ... بوی نفرت راه عشق را بسته روح ها مردند چشم ها بستند برای رسیدن ... خنجر دوست راه عبور را بسته امید ها نا امید پاها سست در ها بسته در این ظلمته روز سیاهم ... من سوگوارانه شادم
Unhloy Deineath + نوشته شده در 87/05/13ساعت 16:43 توسط Deineath |
سرمای طناب دور گردن می لرزاند تن را
سرد تر از نگاه سوزان غربت در ولایت سرد تر از صدایم که می نالد از سوزش درد سرد تر از جسمم که در لانه حـــــکم بیگانه دارد
By Deineath + نوشته شده در 87/04/27ساعت 3:38 توسط Deineath |
|
|||||
|
|
|
|
|
|
||