تبليغاتX
Eternal Griefs
 

 

 
 


 

 
     
   

Eternal Griefs

Start at summer 08
by Deineath and Matran
for showing the agony...

 

-= Pain is everywhere =-
-= Designed by Deineath =-

آرشیو وبلاگ


نوشته های پیشین


شك
انتقام
1387
دلم تنگ مي شود بي تو
يگانگي
بي ترس دوزخ يا بهشت
سرزمين
سكوت صدا
شب
مهتاب مرد
خاک من
Kill yourself
ﺑﯿـــﻨﻮاﯾﯽ
نفس ..
پایان زندگی
بازیه زندگی ...
این من ..
گرفتار
ویرانی
Lunatic
سایه’ من
In memory of ...
سودای مرگ
دلم مرگ می خواهد ...
و من سوگوارانه شادم ...
An other sorrow
I Die
C o l d , S o H o t


نویسندگان
Deineath
Matran

 

پیوندها


Misty Graveyard
Deineath
Mogh
Whispering Gloom
Mehr Khorshid
Silent Shout
Depression
Aryan Rebirth
Fragile Dreams

 

 

روزگاريست دل بستي و

به گمانت دل خوش كردي و 

از همه نا كسان زجر ديد و

با همه نا اهلان عهد بستي و 

خلق خويش را به صبر فروختي و

ياد روز خوش را از دل بردي و

ايمان را سر راه گذاشتي و

معبود را بر هوس كشتي و

نرسيدي به شك




از ديدن نور تا رويت گور با صابران بودن چاره نيست

با كشتن خود تا مردن تن از بي مايه گان حزني نيست





Deineath

 + نوشته شده در  88/01/25ساعت 17:3  توسط Deineath  | 


. تنها امید قدم گذاشتن به آن روز های سخت یادآوری خاتمه این نحسیست .

 

 

 

مــــــرور و نالیدن از شر بی امانش دگر باقی نیست

 از کفر گفتن بر ذات ننگینش بارش دگر نایی نیست

 

 

 

 

 

بخاطر دارم مثل شب، آن روز كه آوازهء آغــازش دميد . خبر تحويـلش را با ضـــربه اي ســـخت بر گوشــــمان روانانــدند . چــندان نــگذشته بود كه از نام شـــــومش آســـمان لـــرزيد و ويــــراني را بر دل ما آويـــــخت . از سـاعت و روز كه گذشــــــت ، هـــــــفته و ماهـــــــش هم رفـت ، بهـــــار خـــــونين و تابـــستان ســرد ، طوغيــان پايـــيز و فـرار زمســــــتان ، همــه را در بــهـت بگـذاشت و اينـك راهيــــست . در وصــفش نه شعر مي گنجد نه ناله ، نه اشـك پاســــــخ است نه فــــرياد . اما حــراســانـم از پـايـان و شــــروعي صـد مـرتبه رذل تر ...

يقين برا آنست كه اين سال هم چو ســـي مثل پيش دوباره تـكرار و كـوتاست زبان ..

 

 

 

 

 

 

 

D E I N E A T H

 + نوشته شده در  87/12/18ساعت 2:47  توسط Deineath  | 


 

همه چیز فراموش شده است

همه چیز نابود شده است

همه زندگی خواب بود

همه خواسته ها سراب بود

همه جاودانگان سوختند

همه افسردگان سوختند

همه رویا همین بود

همه دنیا همین بود

همه زجر عالم همین بود

همه یگانگی همین بود

 

 

 

 + نوشته شده در  87/11/16ساعت 3:4  توسط Deineath  | 


بي ترس دوزخ يا بهشت از زندگي بايد نوشت

~اين شعر نبايد باشد~

 

 

 

به درد ما مبتلا شديم          به غم ما ، ويران شديم

به رنج ما افسرده شديم           به عشق ما پژمرده شديم

به عشق ما پژمرده شديم          با عشقمان درمانده شديم

. . .

به اسارت هستي محكوم          به عبارت نيستي مجنون

به زخم تن مرسوم          به سوزاندن دل پايبند

به كندن قبر عادت          به ريختن اشك ، ماتم

. . .

ما بي چرا زندگانيم

پس كـــفر

بسوزانيد چشم ها را          بكوبانيد دل ها را

 

 

 

از من نبود

 

 

By Deineath

 + نوشته شده در  87/11/10ساعت 2:46  توسط Deineath  | 


شب ميايد مانند هر شب ، مي خورد روح را مانند هر زخم

روزگاريست شبها مي گرييم ، روزگاريست در حزن مي غلتيم

اااه كه نديدم صبحي ، ااااه كه نديدم خوشي ، اااه كه نديدم ...

به چه مي نگري ؟‌ به چه مي انديشي ؟

همش همين بود ، ميبيني بي دريغ بود ..!؟

پس بكش تن را ... پس بسوزان آن شريعت ننگ را

پس ببين از دور اين لاشهء تن را

كه غرق خونِ و تيغ بريده آن رگ را ...

 

 

   آره به همین سادگی

 

Deineath

 + نوشته شده در  87/09/05ساعت 15:58  توسط Deineath  | 


 

دام مصيبت ، زمان هجرت ، راه بسته

پاي شكسته ، صداي ناله ، نگاه به زمين افتاده ....

عشق اول ، روح غيرت ، خاك وطن ، ترانهء ننگ

وقف آزادي ، وقت دلربايي ، وعده هاي خيالي ...

چشم گريون ، هالهء خون ، درد مجنون ، زوزهء گم

رد مرده ، جاي وحشت ، نگاه دور ، خانهء من ...

آآ ...

 

 

 

 

Deineath

 + نوشته شده در  87/08/19ساعت 23:53  توسط Deineath  | 


 

 

ســــروده ها سر می دهند نوایی بیـــنوایی را

ســکوت ها بر می برند هوش عــشق جــاودانی را

تــبر ها سـر می زنند, سر ِ دلباختگان فراری را

نــــفس ها می بُــرند صدای هـق هـق رهـایی را

پـس مـــپرسید از شهـر من ای یــــاران نـالان

که روزگــار بسی همیــن بود و انتـــها سوگوار

 

 

 

 

Deineath

 

 + نوشته شده در  87/07/21ساعت 12:56  توسط Deineath  | 


 

 

و من دگر دست و پا نمی زنم

دگر راهی ام

بودن بهر چه ؟

آغاز سود ِ که ؟

پس ببار ای اشک

پس بسوز ای تن

نگو درد دل را

نبین خون دل را

ببین غم دنیا

بجز راه رهایی

نجوی راه گریز را

ببین این نالهء دل

فراغ از هستیِ بود و

فراغ از نفس خویش

ببین دوباره ای دل

رهایت کرد

          نفیس ترینت ...

 

 

Deineath

 + نوشته شده در  87/07/15ساعت 23:37  توسط Deineath  | 


  

 

 سر زده دل را به دريا زدم ، نگاهم را از خاك به بالا بردم ،
 غبار بود و دود و كُشتن نفسْ ، صداي آه و صداي تير ،
 سيلِ درد جاري تو خيابونا ، حسرت خواب خوش به چشمونه مردم ،
 خفتن و گفتن ، صدايي زدن ، طلبي كردن ، همدلي كردم ،
 منم گفتم ، دل ها پر وسوسه بود ، نگاها نگاهه رويايي بود ،
 همه بفكر فرار ، همه دل سپرده به خاك ، همه اهل اسيري ،
 هم با داغ عزيزي ، همه با چشم گريون ، همه مايوس ،
 همه نالان ، همه به فكر مردن ، همه بسوي مردن ، همه راه هايي ،
 دنباله رگ بريدن ، همه ديگر نبودند ، چند تايي رفته بودند ،‌
 همه گفتن حكايت ، همه كردن شكايت ، ديدم آشوبه اين شهر ،‌
 ديدم منم همينم ،‌ ديدم تو كتابا ،
 همه قصه ها همينن ،‌ همه در گيره اين هستي ،
 پرسيدم چي شد كه اين شد ، پيرمرد گفت ،
 حكايت دور هست اما روايت يه جور هست ، گفت كه اين زندگي ،
 اين زندگي بهش مي گن بندگي ، يه مشت آدم ساخته ، دوره هم انداخته ،
 ميگه منم خداتون ، منم حامي روياهاتون ، شما پايين من بالا ،
 هر چي مي خواي بگو به خدا ، اسم بازيش زندگيه ،
 بهاش يه عمره ، انداخت مارو تو بازي ، خودش كرد با ما بازي ،
 خودش به اسم قاضي ، ملت و كرد ناراضي ، گفت نگو باكم چيه ،
 گفت بگو خدات كيه ، سجده كن ، حرص نزن ، گريه كن ، لبخند نزن ،
 برد و باخت نيست ، شيطان و خدا نيست ،
 همه بازيا يه غول دارن ، اونم منم ، تاس و بريز ... 


 

 

By Deineath

 + نوشته شده در  87/06/30ساعت 7:21  توسط Deineath  | 


 

 

 

 

 

دگر آزرده نيستم ................ دگر سرخورده نيستم

دگر ز اين غم تاران........ من شكست خورده نيستم

~

دگر آوارانهء تن را ..................... من تسليم شده نيستم

دگر ز شوق پروازت ............ من آن ناجي گم گشته نيستم

~

دگر سويي ندارم ......... دگر لايق نيستم

دگر آزاده هستم ..... انطور بيچاره نيستم

~

دگر فارقم از نَفس خويش

چون دگر گرفتــــار نيستم

 

 

 

 

 

Deineath

 + نوشته شده در  87/06/14ساعت 18:10  توسط Deineath  | 


 

 

سر زده رفت ...

هه ...

ناله از رفتنش نيست ...

اين قضيه تكراريه ...

خيلي ها ميانو ميرن ...

رفتن رفيق يه چيزه ديگس ...

داد نزدم ...

دعــــات نكردم ...

صـــــــدات نزدم ...

فقط ...

 

 

 

 

 يادت بخير ...

 

 

Deineath

 + نوشته شده در  87/06/05ساعت 2:13  توسط Deineath  | 


 

 

سايه ها رفتند

من تنها در خود مُردم

هيچكس نديد شكستنم را

هيچكس نخنديد به فرو ريختنم باز

.

در حسرت ديدار سكوت

صداي ناله بود كه نگذاشت

من ببينم و بشنوم درد خاموشي را

.

نگذاشت بخود بيايم

نگذاشت بخود ببالم

همش حسرت

همش آه ه

همش دردِ بي فروغِ پايدار

همش اين بود

همش آن شد

دلم از فرياد نالان شد

.

چقدر زيبا

چقدر زشت

چقدر آباد شد اين عشق

.

چقدر نادان شد اين دل

.

 

 

اين نيست خواسته ام

 Deineath

 + نوشته شده در  87/06/03ساعت 16:52  توسط Deineath  | 


سوداي مرگ By Deineath

 

 

 

 

هيچكس نمرد ، هيچ دردي نبود

ناليد و ناليد و ناليد ، مرگ را دريغي نبود

صداي كفر ، فغان دل ، حزن تن ، رسوايي نبود 

بخت برگشت ، خود كرده را جفا نبود

بانگ زد ، اشك ريخت ، شنودي نبود

ز درد مرگ راه فراري نبود

 

 

 

 

Deineath

 + نوشته شده در  87/05/18ساعت 19:4  توسط Deineath  | 



 

سوگوارانه شادم By Deineath

 

 

... و من سوگوارانه شادم

 

دستها سرد اند

لبها خاموش اند

صداها خسته

... بوی نفرت راه عشق را بسته

 

روح ها مردند

چشم ها بستند

برای رسیدن

... خنجر دوست راه عبور را بسته

 

امید ها نا امید

پاها سست

در ها بسته

در این ظلمته روز سیاهم

... من سوگوارانه شادم

 

 

 

Unhloy Deineath

 + نوشته شده در  87/05/13ساعت 16:43  توسط Deineath  | 


Cold, So Hot... By Deineath

 

 

سرمای طناب دور گردن می لرزاند تن را
گرمای اشک ناله ها می پوشاند رخ را


سرد است , خا
موشی سرد است


سرد تر از ض
ربهء تازیانهء عدالت
سرد تر از ن
گاه سوزان غربت در ولایت
سرد تر از صدا
یم که می نالد از سوزش درد
سرد تر از ج
سمم که در لانه حـــــکم بیگانه دارد


به هس
تی و نیستی بهت نزن همخانه, همه جا سرد است

 

 

By Deineath

 + نوشته شده در  87/04/27ساعت 3:38  توسط Deineath  |