|
|
|
|||||
|
|
||||||
|
|
|
|||||
|
Eternal Griefs Start at
summer 08
-= Pain is
everywhere =-
آرشیو وبلاگ
پیوندها
|
وقتی فهمیدم چه شده که دیگر خیلی دیر شده بود.از بدو تولد فقط می توانستم ببینم.کر بودم ولال و فلج،بی هیچ قدرتی برای کشف راز زندگی خود.زندگی که متوسل به چند دستگاه بود.وای دیوانه شده ام دیگر... نه می دانستم نامم چیست و نه می دانستم کی هستم.برای چه بوجود آمده ام.همیشه در سکوتی مرگبار بوده ام.برای چه،چرا کسی برای نگاه های من جوابی ندارد،من کی هستم؟ دلم می خواهد به اندازه عمرم فریاد بزنم.دلم می خواهد مغزم را بشکافم تا تمام کرمهای متعفن داخل بدنم از من خارج شوند.دلم می خواهد برخیزم،حرف بزنم مثل کسانی که نمی فهمم چه به یکدیگر می گویند،چگونه زندگی می کنند و هزاران اندوه بر من... احساس می کنم که سالیان زیادی گذشته و زمان مرگم فرا رسیده.چروک را بر پیکرم می بینم.حتی دیگر دستگاهها هم توان زنده نگهداشتن من را ندارند.می دانم باید بروم مثل کسانی که همیشه پیش من بودن و الان دیگر نمی بینمشان.نوری تاریک می بینم و حالا دیگر همه چیز تمام شده... من می توانم بشنوم،بدوم،بپرم،آهای چرا نمیشنوید،آهای با شمایم آهههههای + نوشته شده در 90/05/27ساعت 14:52 توسط Matran |
اكنون در تختخواب مرگ آرميده ام سرد و بی روح ... پر از درد پوستم چين و چروك برداشته و به دنبال دليلی برا ی نمردن می گردم هر روز منتظر آمدن مرگ هستم هيچ حسی برای گذران زندگی ندارم زيرا تمام درها را به رويم بسته اند تحقير همه ی عالم را حس ميكنم از اين زندگی كه توش هستم متنفرم مردم دوره ام كرده اند.. برای بدرود گفتن می توانم حس كنم كه اين آخرين بار است حال در این فکرم که چگونه خود را از آخرین درد های مرگ رها سازم چشمانم را می بندم و به مرگ لبخند می زنم + نوشته شده در 88/09/21ساعت 14:19 توسط Matran |
![]() آدمک ، نمی دانم از کدامین دیار سرد، در این حرمت گرم نشسته ای؟ آدمک، ازهجوم پرواز کلاغ های سیاه بر شا لیزارهای رفته از یاد، چه خبر؟ آدمک ، از تنهایی نیلوفرهای نشسته درمردابهای شوم اندوه ، چه خبر؟ آدمک ، از پرواز بلند قاصدک ها ی وحشی رها شده درهجوم تند با دهای سیاه، چه خبر؟ آدمک ،از جوانه های روییده برشوره زار تنهایی که به امید باران دست به آسمان برده اند ، چه خبر؟ آدمک ازرقص آرام خوشه گندم های اسیر، دردستان نسیم سرد سپیده دمان، چه خبر؟ آدمک ، از زلالی شبنم های نشسته در خلوت گل بوته ، علف های صحرایی ، چه خبر؟ آدمک ،از تنهایی بی ترانه بیشه ، از حضورپر آوازه درهم پیچیده ریشه ، چه خبر؟ آدمک، از ظلمت شبهای بی ستاره ، از هم آغوشی جویبارو کویر، ازطپش قلب کوچک چکاوک ، از هجوم سیاه کلاغ های مانده در سرما، چه خبر؟ آدمک، از سردرگمی، از انتظار باران ، ازنفس های زمین، چه خبر؟ آدمک، از کویر خشک احسا س من، چه خبر؟ آدمک، از غربت من از اندو ه تو، چه خبر؟ آدمک، از من از تو چه خبر؟ + نوشته شده در 88/03/04ساعت 1:32 توسط Matran | روزگاريست دل بستي و به گمانت دل خوش كردي و از همه نا كسان زجر ديد و با همه نا اهلان عهد بستي و خلق خويش را به صبر فروختي و ياد روز خوش را از دل بردي و ايمان را سر راه گذاشتي و معبود را بر هوس كشتي و نرسيدي به شك از ديدن نور تا رويت گور با صابران بودن چاره نيست با كشتن خود تا مردن تن از بي مايه گان حزني نيست Deineath + نوشته شده در 88/01/25ساعت 17:3 توسط Deineath |
صدای نغمه نوازنده مرگ به گوش می رسد انگار کسی در تلاش است برای آزادی و نجات دقت کن، تو هم می شنوی؟ ولی نه، تو از صدای دروغین خسته شده ای این آخرین صدایی است که به تو امید می دهد این امید، امیدی برای زندگی نیست، امیدی برای انتقام است همیشه آرزوی همچین روزی را می کردی تا انتقام خود را از دنیایی بگیری که برای آن متولد نشده ای ای کاش هرگز به دنیا نمی آمدم ثابت، تاریک و بی صدا و در انتظار قبری سرد و تاریک برای آرامشی ابدی کاش در اعماق زمین کسی صدایم را بشنود...
MatraN + نوشته شده در 88/01/16ساعت 1:42 توسط Matran |
. تنها امید قدم گذاشتن به آن روز های سخت یادآوری خاتمه این نحسیست . مــــــرور و نالیدن از شر بی امانش دگر باقی نیست از کفر گفتن بر ذات ننگینش بارش دگر نایی نیست بخاطر دارم مثل شب، آن روز كه آوازهء آغــازش دميد . خبر تحويـلش را با ضـــربه اي ســـخت بر گوشــــمان روانانــدند . چــندان نــگذشته بود كه از نام شـــــومش آســـمان لـــرزيد و ويــــراني را بر دل ما آويـــــخت . از سـاعت و روز كه گذشــــــت ، هـــــــفته و ماهـــــــش هم رفـت ، بهـــــار خـــــونين و تابـــستان ســرد ، طوغيــان پايـــيز و فـرار زمســــــتان ، همــه را در بــهـت بگـذاشت و اينـك راهيــــست . در وصــفش نه شعر مي گنجد نه ناله ، نه اشـك پاســــــخ است نه فــــرياد . اما حــراســانـم از پـايـان و شــــروعي صـد مـرتبه رذل تر ... يقين برا آنست كه اين سال هم چو ســـي مثل پيش دوباره تـكرار و كـوتاست زبان .. + نوشته شده در 87/12/18ساعت 2:47 توسط Deineath |
|
|||||
|
|
|
|
|
|
||